براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو
بانام:
۞ فقط عکس خفن ۞
در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
85/05/01 - 85/05/31
شما می توانید با نظرات خود در وبلاگ داری به من کمک کنید .
نظرات خود را در باره مطالب عنوان کنید .
لحظات خوبی را برای شما در این وبلاگ آرزو می کنم .
_____
برای نویسنده شدن در این وبلاگ نام کاربری وکلمه ی عبور مورد علاقه را در بخش نظرات به صورت خصوصی ارسال کنید
_____
برای کمک به ما در اداره وبلاگ در نظرسنجی منوی سمت چپ شرکت کنید
تم نوکیا S60![]()
نرم افزار نوکیا S60![]()
ترفند موبایل![]()
آموزش![]()
بازی نوکیا S60![]()
زنگ موبایل![]()
کد مخفی![]()
نرم افزار و بازی جاوا![]()
تم نوکیا سری60 ورژن3![]()
نرم افزار سونی اریکسون![]()
بازی سونی اریکسون![]()
کلیپ موبایل![]()
نرم افزار و بازی سری 40 نوکیا![]()
نرم افزار نوکیا S60 ورژن3![]()
مطالب جالب![]()
آهنگ![]()
عکس![]()
بازی کامپیوتر![]()
نرم افزار کامپیوتر![]()
طالع بینی![]()
بازی نوکیا S60 ورژن3![]()
فیلتر شکن![]()
قالب وبلاگ![]()
کتاب الکترونیکی![]()
افزایش آمار بازدید![]()
ویژوال بیسیک![]()
اخبار روز![]()
بیوگرافی هنرمندان![]()
ترفند کامپیوتر![]()
فیلم![]()
دل نوشته![]()
تبادل لینک با ما![]()
سیاسی(زنجیره سبز)![]()
یک دل تنها
دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار باوفا باشد،
این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است...
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک هم زبان و هم یار باشد،
این دل از تنهایی خرد خرد شده است...
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد،
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است...
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
بی قرار باشد، چشم انتظار باشد، این دل از انتظار خسته شده است...
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست،
این دل احساساتش همه سوخته شده است...
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست،
این دل غرورش شکسته شده است...
دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد
آری این دل اینک تنهای تنها شده است...
آری این دل اینک تنهای تنها شده است...
[+]
نوشته شده توسط دانیال در 2:19
| |
|
نگاه آشنا
ز چشمی که چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من اید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سرایمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جو شد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده اید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من اید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
[+]
نوشته شده توسط دانیال در 1:20
| |
|
بی تو
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
[+]
نوشته شده توسط دانیال در 1:16
| |
|
عاشق
وقتي كه تنها بهانه دل تنهايم تو هستي چگونه از تو بگذرم ؟
وقتي كه اشكهايم براي عشق تو جاري مي شود چگونه از تو بگذرم ؟
وقتي دل بيقرارم تنها با تو آرام مي گيرد چگونه از تو بگذرم ؟
وقتي كه آسمان دلم براي تو و دوري از تو هر دم مي بارد چگونه از تو بگذرم ؟
وقتي تنها آرزويم در كنار تو بودن است چگونه از تو بگذرم ؟
وقتي تنها دلخوشي خستگي هايم شنيدن صدايت است چگونه از تو بگذرم ؟
نمي داني كه انتظار ديدارت دل بيقرارم را پير كرد
نمي داني كه لحظه هاي بي تو بودن سخت ترين لحظات زندگي ام هستند
نمي داني كه براي رسيدن به لحظه با تو بودن تا كنون تمامي ستاره ها را شمرده ام
آري من ديوانه ام ، من ديوانه ام و ديوانگي هم عالمي دارد اي عشق من
اي كاش مي توانستم از عشق تو آواره كوي و بيابان شوم
اما چه كنم كه حتي آوارگي هم نمي تواند دواي دردم شود
آري من براي عشق تو گريه مي كنم ، گريه مي كنم ، گريه مي كنم
آنقدر اشك مي ريزم تا شايد خدا جوابم را دهد و نظري بر اين بنده حقير كند
آري عاشقم ، عاشقي دلشكسته و غريب كه در حسرت عشق تو پرپر مي شود
اگر عاشقي گناه است پس بدان من گناهكارترين بنده خدا هستم
اگر دوست داشتن تو معصيت است پس معصيت من عاشقي ست و بس
عاشق مي مانم ، عاشق گريه مي كنم ، عاشق مي ميرم
[+]
نوشته شده توسط دانیال در 23:11
| |
|
اونقده دریا بودی ، که تو دلم جا نشدی
گفتی که سنگ صبورت میشم اما نشدی
دلمو دادم به دست موج چشمات
اما تو ، ساحل اون دلی که زدم به دریا نشدی
آسمون آبی روزای بی کسیم بودی
اما یک مرتبه ابری شدی و وا نشدی
دلم از آدم شدن حرفی نداشت اما می دید
حتی یک دفعه به خاطرش تو حوا نشدی
قصه لیلی و مجنون رو فهمیدم از روزی که
دزدکی رفتی و هیچوقت دیگه پیدا نشدی
[+]
نوشته شده توسط دانیال در 19:54
| |
|

صبرکن و بعد برو
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو ...
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعد برو ...
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو ...
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو...
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود
بعد برو ...
[+]
نوشته شده توسط دانیال در 10:58
| |
|
آدم ها

چقدر فاصله ایجاست بین آدم ها
چقدر عاطفه تنهاست بین آدم ها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
واو هنوز شکوفاست بین آدم ها
کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدم ها
از صدای شکستن کسی نمیمیرد
چقدر سردی و غوغاست بین آدم ها
میان کوچه دل فقط زمستان است
هجوم ممتد سرماست بین آدم ها
زمهربانی دلها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست بین آدم ها
کسی به نیت دلها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدم ها
وحال آینه را کس نمی پرسد
همیشه غرق مداراست بین آدم ها
غریب گشتن احساس دردی سنگین است
و زندگی چه غم افزاست بین آدم ها
مگر کلبهِ دلها چقدر جا دارد
چقدر راز معماست بین آدم ها
سلام آبی دریا بدون پاسخ ماند
سکوت گرم تماشاست بین آدم ها
چه ماجرای عجیبی است این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواست بین آدمها
چه میشود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدم ها
میان این همه گلهای ساکن اینجا
چقدر پروانه شکیباست بین آدم ها
تمام پنجره ها بیقرار یارند
چقدر خشکی صحراست بین آدم ها
و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز مهرو تمناست بین آدم ها
میان تک تک لبخند ها غمی سرخ است
و غم به وسعت شب یلداست بین آدم ها
به خاطر تو سرودم چرا که تو
دلت به وسعت دریاست بین آدم ها
[+]
نوشته شده توسط دانیال در 11:1
| |
|
یک نفر چشم به راه من است
در دل اندیشید: علی رغم اینكه كمی می ترسد به طرز ترسناكی كنترلی بر اعمالش ندارد. به طرف جعبه كوچك حاوی قرصها رفت. شكاف كوچكی كه با تیغ روی دستش ایجاد كرده بود، هنوز می سوخت و انگار با این سوزش مدام به او یادآوری می كرد كه این بار باید راه بهتری بیابد و همه جوانب را بسنجد.
نه ... این دفعه اشتباه نمی كرد. قرص از هر چیز دیگری بهتر بود. جعبه را روی میز خالی كرد. اطمینان داشت كه می تواند در بین آنها چند بسته قرص خواب پیدا كند. بیست یا سی قرص خواب آور خیلی راحت می توانست او رابه یك خواب ابدی ببرد.
برای مشاهده ی بقیه ی داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید
[+]
نوشته شده توسط دانیال در 20:0
| |
|
بهای عشق و خیانت
هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.
ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.
زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد.
باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام...
بقیشو تو ادامه مطلب بخونین
خیلی باحاله
[+]
نوشته شده توسط در 14:56
| |
|

گفتی مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و تو و عشق فاصله ای نیست
گفتم کمی صبر کن و گوش به من ده
گفتا که نباید بمونم عاشقی نیست
پرواز عجب عادت خوبیست
تو رفتی و دیگر اثری از چلچله ای نیست
رفتی و خدا پشت و پناهت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت
دیدم که جز عشق تو در خاطر مشغله ای نیست

[+]
نوشته شده توسط دانیال در 20:36
| |
|

هم پای عشق
قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پای عشق رفتن
پرو بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بیرون کشیدند
چه بی پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج می زد
ولی رویا های دورم را شکستند

[+]
نوشته شده توسط دانیال در 22:16
| |
|